آسمان تاريك
و شب نزديك تر از هميشه سايه ی سياهي اش را به روي دفتر خاطرات ورق نخورده ي زندكي ام انداخته
و دلم در ميان نگاه سرد زمين و زمان يخ بسته
ديگر نه نجواي محزون ستاره ها را مي شنوم،نه خبري از غنچه ي گل سرخي كه نسيم شايعه كرده بود كه از غصه مرد
تا چشم كار ميكند تاريكيست
انگار صداي فرياد هاي كمك طلبانه ي مرا جز سياهي و تنهايي كسي نمي شنود
ونا اميد از همه جا ناتوان از انتظار و اشك
زانوهايم مغلوبانه به زمين فرو مي افتد
تنها من
و من در مقابل دنياي غريبه با دلم كه در مقابل تنهاييم قد علم كرده تنها تورا مي بينم
تو را صدا مي زنم
و تا اين كورسوي اميد هست نفسي هم هست، هرچند سرد و خسته از دوري
دل غمگينم
در هجوم غصه ها تنها مانده اي
و تنهاييت را با روح و جانم حس مي كنم
تنها
به بي پناهي گلبرگ هاي خشكيده اي كه زماني نطفه ي عطف تحسين ها بود در برابر باد
به ناتواني فرياد كشيدن آوازه خوان پرنده هاي خفته در خاك
به غريبي شاخه ي گل سرخي روييده در شهر خاكستري و مواجه با صورتك هاي سياه و سفيد
به غم انگيزي بغض هاي شكسته و ناشكسته اي كه ناله هايشان در رخوت سكوت ناشنيدني بود
به تنهاييت اشك نريز
كه خدا هم تنهاست
ولي تنهايي او از بزرگي و شكوه و بي همتايي اوست و تنهايي تو از بي كسي
و تو در اوج تنهاييت در آرامش حضورش مآوا مي گيري
چقدر زود
انگار فقط لحظه اي چشم هايم را بستم…
و تمام خوشبختي ام را با دستان ظالم تنهايي به يغما فرستادم
و هنوز گيج از ابهام اين حادثه
تنها ي تنها ،سياهي اين شب آلوده به غم را مي پيمايم
به سوي صدايت وجودم به هر كو جاري مي شود
و با چشمان نابينا در اين تاريكي
حضورت را به تصوير مي كشم
چقدر ساده انگار بودم
در تمام لحظات آميخته با خوشبختي
نمي دانستم جدايي در انتظارم است تا آرزو هاي بلند بالم را به سقوط بكشاند
و من معلق در اين حجم سنگين سكوت
گويي از رويايي دور دست جدا شده ام
…
اگر آن آسمان ناظر بر اين چشمان نازت بود
اگر آب زلال چشمه ها آيينه ي ناز نگاهت بود
ديگر در دورادور افق جايي براي خودنمايي دستان مرگ براي شکار روز نبود
ديگر روشنايي زير دستان سنگين غروب به كبودي شب رنگ نمي باخت
به چشمان معصومت كه قبله گاه تمام خوبي هاست سوگند
حضوري چون تو سبز هرگز تكرار نخواهد شد
از زمان آمدنت
هيچ پنجره اي سد راه چشمان منتظر قاصدك ها نخواهد شد
تا رقصان در باد قدمهايت را به استقبال بيايند
ديگر اثري از رسوب غم هاي غروب در دل شب زده ي موج هاي گريزپاي پناه آورده به ساحل نخواهد بود
ديگر از آن ويرانه اي كه مرگ را با زندگي غنچه هاي نوپا داد و ستد مي كرد نشانه اي نخواهد بود
ديگر زندگي،انتظاري براي سكوت ابدي مرگ نخواهد بود
تو براي ماهي يعني يه آبي مهربون براي پناه دادن به دل كوچيكش
تو براي پنجره يعني تجلي يه نور خيره كننده براي معني بخشيدن به حضورش در اوج شب سياه
تو براي خورشيد يعني مكتب فروغ
تو براي ماه يعني اسوه ي شكوه
تو براي غنچه هاي باغچه يعني ترانه ي دل انگيز بهاري براي بيدار شدن
تو براي قاصدك يعني سرچشمه ي همه ي خبر هاي شاد
تو براي نسيم يعني عطر دلاويز عشق
و تو براي من ....
....
اينجاست كه قلم دلم قدم از قدم بر نمي داره
اينجاست كه همه ي واژه ها به بن بست مي رسن
ايجاست كه سكوت حاكم مي شه به همه ي هياهوي دلم
تو براي من ...
تو براي من
تو براي من يعني
"فريد"
يعني "خودت"
عزيزم قشنگ تر از اسم پاكت براي توصيفت پيدا نمي كنم
روزهاي سرد و بي روح دل من نقشي دلنشين بر دريايي نقش بسته بود كه جز رنگ طلوع به خود نمي ديد
وجز صداي نسيم بر ستاره نمي شنيد
شهر زيبايي كه شب را بازي جادوگر تنهايي تلقي مي كرد و خودخواهي سرزمين آه بي ماه و ستاره
شهر پر نوري كه از فراواني نور ريزان ماه رنگ تاريكي به خود نمي گرفت
و در آسمانش جز دو چشم كهربايي تو چيزي نمي ديد
ودر فرياد هاي سكوت و تنهايي تنها
طنين نجوا هاي مهربانانه ي تو را در خاطر مرور مي كرد
و هيچ وقت نمي دانست رنگ شوم غصه و اشك صفحات دفترش را بي رنگ و سياه خواهد كرد
و هيچ وقت دوري تو را از بر نكرد و نتوانست
و هيچ وقت ستاره باران شبانه ي چشمان تو را به فروغ تك ستاره ي خورشيد واگذار نكرد
وهميشه در تنهايي هايي روز هاي شب آميزش صدايت را صدا كرد
مي نويسم عشق
تا عاشق بداند كه در اين واديه تنها نيست
مي نويسم اشك
تا آه بداند گريه از تپش غم ها نيست
مي سرايم آب
تا آتش نگيرد لحظه به هرم داغ وداع
مي نويسم باران
تا جاري نشود سيل شوق از تاب وصال
مينوبسم دريا
تا مسافر دل نبندد به كوير و به شب و ماه هلال
مي نويسم ديدار
تا به يمن سخنم پاره شود طلسم اين فاصله ها
مي نويسم رويا
تا رها شوم رها شويم از اين كابوس ها
مي نويسم فردا
تا ببنديم اميد،مثل شاخه هاي لرزان به طلوع
مي نويسم خورشيد
تا نميرد دل غوي سپيد
در خونابه ي سرد غروب
مي نويسم آبي
تا به رنگ قلمم شنا كند ماهي نور
روي اين زمين خاكي به چي ميشه دل خوش كرد؟
به تيغه ي باريك نور كه از تنگناي يه در بسته مي پاشه روي كف پوش سرد سنگي هر روز؟
به خورشيدي كه هر روز بر حسب عادت مي ياد و مي ره؟
يا به نسيمي كه جز ورق زدن صفحه هاي خط خورده ي تقويم كاري بلد نيست؟
به چهره ي خاكستري درخت هايي كه به دروغ مي گن سبزه مثل سرنوشت؟
به غروب طلوع و شهادت نور؟
يا به روزاي مدفون شده در گورستان خاطرات؟
به شاخه هاي خشكيده ي از رمق افتاده ي منتظر بهار؟
يا به چشماي چشم انتظار يخ زده ي آب؟
به امتداد شب يا كوتاهي سپيدي روز؟
به خاك سپاري برگ هاي بي جان يا به زجه هاي دل دلتنگ بر سر گور بي جسد آرزو؟
يا به سستي ديوار پناهگاه نما؟
........
....... تنها دليل زيبايي كه براي زيستن مي ماند چشمان زيباي توست
و آرزوي آرزوهاي تو
Happy valentine
امروز خورشيد سر از پا نمي شناخت براي طلوع
امشب به لطف نور نگاهت از هر روز روشن تره
امشب دعوتيم به مهموني ستاره ها
امشب همه ي فرشته ها مي خوان دور چشماي نازت طواف كنن
امشب قبله گاه گل هاي آفتاب گردون نگاه ناز تو نازنينم
امشب با اينكه زمستونيه ولي به هرم دل مهربونت تابستونو تجربه ميكنه
امشب همه ي غصه هاي برفي به سرور ميلادت آب شدن
هيچ وقت زمستونو به اين قشنگي نديده بودم
امشب به ياد موندني ترين و شيرين ترين خاطره تو دفتر خاطرات دل زمستون نوشته شد
امشب حتي آدم برفي هم كه توي حياط يخ زده بود مي خنده
امشب شبيه كه آرزوي همه ي ستاره ها براي تولد يه فرشته ي ناز براورده مي شه
امشب هر چي غصه كه تو دل دلتنگ شقايقا بود راهي كوره راه هيچستان ميشه
امشب هر چي تاريكي روي ديوار جمع شده بود منتظر فروغ نگاهته
امشب به پیشواز تولد تو هر چي شاديه پا به دنيا گذاشت
تولدت مبارك عزيز ترينم
قاصدک سبز در گوشه ی دیوار دلم خفت و بسی آرامید
و به کس هیچ نگفت از راز دل دلتنگ و در آینه خوابید
قاصدک قاصد و پیک دلی دلواپس بود
قاصدک رهرو راه عاشق بی کس بود
قاصدک در گرو ناز نگاه تو دل از کف داده و بی تاب
قاصدک در طلب عشق تو هر شب تا به سحر بیدار
قاصدک جان و دلش را به جهان دار سپرد
قاصدک دل به تو داد و جان را از دل برد
قاصدک جای ستاره ها را می دانست
قاصدک نشانی خانه ی چشمان تو را می دانست
قاصدک سردی درد هجران را نیک می دانست
قاصدک راز نگاه ناز تو را می دانست
قاصدک تلخ گفت از طعنه ی تازی سکوت
قاصدک در عطشت پر پر شد
قاصدک زرد رخ و بیمار شد
قاصدک راه سپرد به شبستان سکوت
دست آخر قاصدک هم گم شد
از میان تاریکی و دود
قاصدک رفت
کجا در طلبت می پویید؟
قاصدک در پی تصویر تو بود
قاصدک مرد
همان جا
گوشه ی دیوار دلم
قاصدک رفت منم از پی او خواهم رفت
قاصدک روح مرا برد به گورستان مرگ
قاصدک گفت خبر دوری تو یعنی مرگ